همیشه می‌خواستم آنچه که یاد میگیرم و دوستش دارم را با دیگران به اشتراک بگذارم. البته اوایل چندان موفق نبودم در این زمینه! خودسانسوری های زیاد هم گاهی اوقات از آدم تحرک را می‌گیرد.

وقتی می‌گویم یادگیری، منظورم محدود کردنش به موضوع و یا بخش خاصی نیست. در طول زندگی اتفاقات عجیبی برایمان می‌افتد که از هر کدام می‌توان نکات فراوانی یاد گرفت. اما در اینجا منظورم از یادگیری، آن مطالبی است که دغدغه آدم‌های بیشتری هستند و به بیان خودمانی، بدرد بخورتر هستند!

شاید در ابتدا دوست داشتم که وبلاگی برای مسائل مربوط به کسب و کار داشته باشم و فقط از کسب و کار و اطرافش بگویم اما دیدم حیف است! حین درگیری های کسب و کاری، اتفاقات جالب تری هم می‌افتند که به اندازه کافی برایم جذاب هستند تا با شما به اشتراک بگذارم. امیدوارم برای شما هم جذاب باشند البته. هیچکس دوست ندارد تنها مخاطب حرف‌هایش، خودش باشند!

در انتقال تجربه ها، هر چند که اندک هستند سعی کردم تمام چیزی که می‌دانم برایتان مفید است را با زبانی ساده و روان بگویم. چه در قالب متن چه ویدیو و چه پادکست. هر کدام که نیاز باشد را در موقعیت لازم استفاده می‌کنم.

اگر چرنوبیل را دیده باشید، این صحنه برایتان آشناست. منظورم از زبان ساده دقیقا همین است!

خوشحال می‌شوم اگر موضوع‌های جالبی را سراغ داشتید، با من در میان بگذارید تا در اینجا بیشتر در موردشان حرف بزنیم. خدا را چه دیدید، شاید باب همکاری از همین صحبت ها باز شود.

مطالب اینجا، تماماً از دل برخواسته اند و امیدوارم لاجرم بر دل هم بنشینند 🙂

سخن را کوتاه کنم؛ این مطلب سرآغازی بود بر یک وبلاگ که شروعش با خودم بوده اما حالا حالاها به پایان فکر نمی‌کند. اینجا سرشار خواهد بود از مطالب مختلف که من به هر نحوی یا تجربه کردمشان یا در ذهنم می‌چرخند!

برای اسم این مطلب و سرتیتر وبلاگ هم متناسب با هدفی که دارد، از هانریش بلِ عزیز، کمک گرفتم و با اقتباس از نام رمان عقاید یک دلقک، با این جمله، مقدمه را تمام می‌کنم:

به دنیای عقاید یک بلاگر خوش آمدید!